ساعت ٢ نصفه شب است. با زنگ تلفن از خواب می پرم: خانم دکتر مریض سوختگی...

صدای جیغ هایش تا پانسیون می رسد. دخترک ۵ سالش بیشتر نیست، جلوی سینه و گردنش با آب جوش سوخته است. درد دارد و جیغ می کشد ، اما دست از بلبل زبانی بر نمی دارد. همه را عاصی کرده است. بالای سرش می روم تا آرام اش کنم. می گویم می خواهم جایی ببرمت که اذیتت نکنند... که با بچه های دیگر بازی کنی.

مادرش می گوید: آره... این خانم دکتر خودش یه دختر داره اونجا... می بردت باهاش بازی کنی....

دخترک بین هق هق هایش می پرسد: اسمش چیه؟ و به من نگاه میکند.

من مبهوت مانده ام بین دکتر بودن و مادر بودن و مهربان بودن و ....

مادر دختر می گوید: ریحانه.

و من از آن روز می شوم مادر ریحانه ای که موهایش بلند است و شیطنت هایش کمتر از این هانیه خانم است و خوشگل می رقصد و ناخن هایش را می جود و هر روز نمی شود بیاورمش بیمارستان.

بین خودمان بماند ... خوابش را هم دیده ام حتی.